تصوير تار ‹ليلي و مجنون › براي من
گلبوته هاي سرخ و بنفشه ، سقوط تن
مردي براي پرسه زدن در ميان شعر
مردي در آستانه ي تغيير/ ‹زن شدن›!
فكر پليد شاعر قصه براي مرد
افكار نانجيب من / ايجاد سوء ظن!
دارم براي سود خودم فكر مي كنم
يك كار پر درآمد و پر سود وَ خفن!
ذهنم براي ساعت تو هنگ مي كند!
رنگ سفيد و آبي و مشكي به من نزن!
نقاش خوب عكس منو خوب مي كشي!
‹پيكاسو› ي مني ، گل من ، نور مه شكن!
سائيده مي شود دل من با نگاه تو
مثل تصادف دو كبوتر به يك لگن!
تنديس عشق ، روح قلم مو ، لباس هچ!
اشك غرور ، سرخي لب ، لرزه ي بدن
دست هنر براي تو بانوي خوب من
يكصد هزار و سيصد و هشتاد و هشت فن
تا مي كشم به نقطه ي ديدار چشم تو ...
پرواز تا رسيدن ِ
مردي به فكر زن!
چون مرد معتادم لب يك جوب مُردم!
من در درون شهر پر آشوب مردم
مثل هجوم موريانه بر غرورِ
زيباترين خاكستر يك چوب مردم
ماهي درياي غرورم ،سرد و تاريك
در اين مكان خشك و نامرطوب مردم
حتي امام و صاحب و راهب ندارم!
بي رهبر و اسطوره و اسلوب مردم
مُردم تمام درد را مُردم خودم را
من در چكاچاك گل جاروب مردم
مَردم برايم قصه مي گفتند اما ...
نه ، دل به روياها ندادم خوب مردم
روزي كه احساسم برايت كار مي كرد
حتي وجود درد را انكار مي كرد
شب زنده داري هاي مستي با خدا را
در انحناي قلب من بيدار مي كرد
اما گذشت آن روزها زيرا نگاهت
سدي براي زندگي ديوار مي كرد
وقتي به دريا مي زدم تا موج باشم
تصوير ماهت را تلاطم تار مي كرد
تا خود كشي هم برد ذهنم را نگاهت
حتي به كار بدتري وادار مي كرد!
و ماه شطرنجي افكارم شدي باز!
فكرت تمام ذهن را بر دار مي كرد!
شايد كه نه ، اين انتظارم نابجا بود
قلبم نبايد عشق را ايثار مي كرد
كاش اين دلم فهميده باشد كه نبايد
آن چشمهاي تلخ را ديدار مي كرد
دستان مردي پينه بسته اهل ساري
دنبال حكم دادگاه و.... مرد كاري
تنها نيازش اينكه يك زن دست مي زد
بر هيكل اين كار پر ايراد ، آري
مرد از شكوه خنده هايش/ گريه مي كرد
هي ضجه و هي گريه و هي ...باز زاري
چشمان سرخش بر عروسش طعنه مي زد
سرخ و شبيه چشم سگ ، سگهاي هاري
حتي به خط اين غزل تندي نكرده
خطي شبيه خط يك مرد شكاري
زن با غروري / بي ترحم / گفت : بله
‹هي تو جوابم را بده دوسش نداري؟›
‹حاجي تو رو قرآن خلاصم كن ، ولش كن›
ماهي دويست و خورده اي به او ... مياري
حكمي براي عشق در دستش تلف شد
حكمي براي دلخوشيهاي فراري!
حامد برو آدم شو مَشتي باز برگرد
حالت خراب و عاشقي با ساز برگرد
نازم ، عزيزم ، دلبرم ، مرد مسلح!
بعد دو سالي مثل يك سرباز برگرد
وقتي مي آيي گوشت هم حتما بگيري
با مرغ و تخمش! با كلم با غاز برگرد
قربان قدت ، هيكلت ، مغزم فدايت!
با ژست و با كلي ادا و ناز برگرد
نامرد آغازيدي اينجا زندگي را
گندي بزن به نقطه ي آغاز برگرد!
حامد تو آدم مي شوي من مطمئنم
حتي اگر آدم نگشتي باز برگرد!
فرقي ميان ماست به لطف سليقه ها
فرقي شبيه نو شده ها با عتيقه ها
در فكر من تو شب زده اي خانم قشنگ
يك طرز فكر هم سفر اين شقيقه ها
دارم به ضعف ثانيه ها فكر مي كنم
سنگين شده دلم به هواي دقيقه ها
حرفي ميان ما و شما با غزل گذشت
حرفي كه باز مانده به لاي جليقه ها!
دارم ميان قافيه ها پرسه مي زنم
اين قافيه رسيده به تنگ مضيقه ها
اين ناتمامي غزلم را به من ببخش
پرونده ايست مانده بدون وثيقه ها!
اي نارفيق آشنا ، سارا بياور
مشتي غزل را از ته دنيا بياور!
گم كن سكوت مبهم خميازه ام را!
دستي بكش بر آتشم غوغا بياور
با خود ببر اين درد ها ، كابوس ها را
وقتي كه مي آيي كمي رويا بياور
كوچيده ايم از شهر ، از آدم كشي ها
سارا بساطت را ميان ما بياور
تصوير هر آيينه از دريا قشنگ است
آيينه را معنا كن از دريا بياور!
سارا شروع عشق را با تكه چوبي
اي نازنين مثل پرستوها بياور
سارا -عروس جدولم - لطفي كن و باز
حال عجيب اين غزل را جا بياور!
بانو بيا تقطيع شعر مرده ام را
در خانه هاي جدول معنا بياور
.
.
.
سارا تمام مهرباني هاي من را
هي هق بزن ، هي هق بزن ، بالا بياور
بانوي پاييزيترين سال حضورم
گرما ندادي لااقل سرما بياور
‹آقا نگاه پاك تو قلب مرا برد›
اما ندادي قلب را ... حالا بياور
حتما شنيدي خودكشي موضوع تلخيست
بعد از خودم تكرار كن زيبا بياور!
خسته شدم از دوريت اصلا تو بردي
مهمان اين زندگي ، دل را بياور
نه ماه از آغاز دوري هم گذشته
بس نيست سارا؟! عشق را دنيا بياور!
دور از سكانس فيلم مني ، كات مي شوي
شاه دو چشم عاشق من ، مات مي شوي
كم كركري بخوان تو برايم ، شنيده ام
كه دوره گرد كوچه شدي ، لات مي شوي
از بس تو را به دست غزل ها سپرده ام
داري براي قافيه اثبات مي شوي!
پيري به پشت هر نفست زود مي رسد
آخر به دست حادثه اسقاط مي شوي!
با ماه پشت پنجره ها هي جدل كه چه؟!
با ماه در نيفت كه بد ذات مي شوي!
در فكر من براي تو جايي نمانده است
داري شبيه خاطر اموات مي شوي
عاليجناب ! منتظرم ، باز خر شدم!
در اين دوئل به خاطر من پات مي شوي
گم شد ستاره ، ماه كجا رفت؟ ، فكر بد
قصه شروع شد ، زن بيچاره پلك زد
اه باز هم كه قصه ي زن در غزل نشست
ول كن بيا به مدرسه ، با نمره ي 2 ... رد
بعد كلاس منتظرم ، چشم ، ساعتش؟!
با ضربه ي دو عقربه باشي كنار سد!
‹كاظم شماره را بده من› چشم مي رسم
مانتو سياه ، كفش كتاني و كيف ِ ... قد؟!
بس كن ، دوباره قصه ي زن ... بهتر است ،ها
مشكل فقط كجا برويم از ... بدون حد
حله ، بيا جنوب ِ ...خيابان ِ...كوچه ي ...
‹آدم زياده بخت خودت را نكن لقد!›
فردا شروع كار شما با من و دعا...
رنگ ستاره ، نوگل من ، توي يك سبد !
پرده ، لباس كار و نه ماه پول كم!
بعدش اضافه كاري و هي پول مثل مد!
‹خانم خوشت مياد؟...كه ساعت...درست شد›
قصه شروع شد ...زن بيچاره ضجه زد
تو اي ديوانه آدم شو خدايي
براي مرد همدم شو خدايي
تمام آرزوي عاشقانه
بيا درمان دردم شو خدايي
